|
.......
|
من یانماسام
سن یانماسان
بیز یانماساق
ناسیل
چیخار
قاران-
- لیقلار
آیدین -
- لیغا ؟!!!"ناظم حکمت"
میوه ی چشمانت هنوز...
دراز شبی را باید
تا تاب گیسووانش.
آن هم رفیقی که از جنس خودت باشد
وبفهمد حفره های وجودت را . . .
حکایت رفیق خوب
مثل حکایت آدم برفی است و آفتاب!
پ.ن:These are the isolate,slow faults that kill,that kill,that kill
"siylvia plath"
انگار یک تکه از روحت در سفر باقی می ماند
تا ابد . . .
انگار همه ی آن ها که دیگر نیستند کنار تو اند
روی همین صندلی خالی یا حتی پُر . .
بعد کم کم آرام می شوی...خالی ِ خالی.
انگار هیچ چیز نبوده ...نیست..
بغض می کنی می خندی و می روی . . . .
ولی همیشه یک تکه از روحت همانجا می ماند
سفر همیشه خوب است.
پ.ن: ببین رفیق نباید بترسی.سایه ها میرن..تو می مانی وتو!
. .به دادم برس بهترین نارفیق
یادت باشد که دست هایت ر ا حتمن باید در خاک باغچه بکاری
و شایعات را با گوش جان قورت دهی
و فردا تمامشان را در فاضلاب بالا بیاوری...
اینجا سکوت هست ظلمت هست و من
فراموش نکن که من هستم
هرچند در این ظلمت وسکوت دیده نمی شوم
اما باید مومن به بودنم باشی
دخترم یادت باشد که من سایه ام را سر بریده ام
خون رنگ تمام رویاهای من است
و تختخوابم را هر شب با فاحشه ها سهیم شده ام
دستهای من معدنی از حرفند
و رمز هزاران بوسه را در خود مُرده اند
چشم هایم تهی بی پایانی ست
وپاهایم!پاهایم سرزمین بی همتای مشقت هاست
ما عشق را مُردیم
و درد کردیم تمام رویاهایمان را ...
به امتداد من نگاه نکن
که این راه خاموش است
ما در سکوت عصیان کردیم
و با سکوت صدا شدیم
می فهمی مرا آنهنگام که به خطوط پیشانی ام نگاه کنی
و به سکوت کش دارم که افتاده بر سقف
یادت باشد که یادت نیست
و همین کفایتم را می کند
سرم می پرد به سمت نیستی
ودلم...آه دلم
بگذریم...
سرت سلامت آن هنگام که هستی.
پ.ن:مدتی نخواهم نوشت.قلمم نمی نویسد.
و من
میزبانی خواب آلود
...
فردای ماجرا
میهمان
دست هایش را برایم پست کرد.
اینگونه ام :
فرهاد واره ای كه تیشه ی خود را
گم كرده است
(نصرت رحمانی)
_________________________________
بگذار باد مرا ببرد به دور ها...
آن قدر دور که دیگر نه بوی شب را بفهمم نه طعم شراب را...
نخ به نخ که کم شدم از طول این کوره راه
تازه می فهمی چه می گفتم
نفهمی هم زیاد مهم نیست دیگر
نه چیزی از این نگفته ها کم می شود
نه فاصله ی بودن ها زیاد...
این حرف ها عاشقانه نیست...
این ها فقط حرفند
بی خیال وبی حواس. . .
بگذار زمان همین طور بگذرد
ما پیر و پیرتر می شویم
و تنها همین بغض نگو شاید گواه تنهاییمان باشد
ما گم شدیم
در انعطاف روز
و در لابه لای خیسی شب های نسوز
ما سوختیم
ما حرف به حرف سوختیم
و هیچ چیز ما را به آنچه که باید نرساند
خالی تر از همیشه
با جامه ای گشاد و
چشمان منقلب
هی عر زدیم
از دردهای بی منطق
و سردردهای مدام
و آوازهای خفه . . .
بگذار بگذرد هر چیز که باید
بگذار بگذرد
ما شاهدیم به خودسوزی مدام خود
در گوشه ی تاریکی از عدم. . .
شاید حقیقت
چشمان ناتوان ماست
در یاسی ممتد
و زبانی یائسه. . .
این جا گمان کنم که پنجره ای خواب رفته است
و دستهای ما تنهاتر از هر همیشه ها ... ...
ما لایق این همه درد بوده ایم آیا؟!
خارج از وزن، یه نت لالم
که دل از سمفونی شدن کنده
بی صداتر از همیشه داره
با چشای خیس میخنده ...
ش.نجفی
و جوارح تفکری لخت،ریخته بر کف اتاق...
یک قدم دورتر بایست.
و بعد
فقط نگاه بکن!
اما!بخند همیشه بانو . .
_ از ماست که بر ماست _
پ.ن:بیر آز حقیقته احتیاجیم وار، بیر آزدا آسپرینه.
(به کمی حقیقت نیاز دارم وکمی هم آسپرین!)"فرناندو پسووا"
داش آکل ِ من بود
آن که زیر خاک رفت. . . . .
گاهی چیزی جایی جا می ماند
که هیچ چیز دوباره پیدایش نخواهد کرد
ما لال آفریده شده بودیم
و هیچ طوطی ای نبود تا صدای ِ او را به گوش مرجان برساند
پ.ن:قسم به لرزش شانه هام و خشم توی دلم...
"این متن ادامه ندارد"
این فقط جسممان بود که تحلیل می رفت
نه روحمان . . .
پ.ن:آهنگ غمگینی شدم توی عروسی ها
و خوشگلا باید برقصن توی مداحی...
-کوپالی-
هیچ همیشه صامت است . . .
- نه فراز نه فرود -
"من هیچم"
این؛ادعای ساده ای نبود!
ونگاهم دیگرگونه...
اینجا اوجست!
وهراسی نیست از سقوط
خباط روزگار خویشم.
تیرگی
تیرگی
در خطوط ژرف اندیشه ام ماوا کرده...
می روم پایین تر
.
.
.
به دنبالم نیا
گاه حرف زدن از هر آنچه بوده سخت نامقدور است...
وقتی می دانی اجتماع تمام خاطره ها فقط حقیقتی مآیوس را به رخ می کشاند...
مدت هاست که دارم فرار می کنم...
از حقیقتی که زیر پوستم ریشه کرده و پوسیدگی نفس هایم را به تصویر می کشد
در حیرتم که حتی شادیانه ها و غم ها نیز در نهایت حس بی تفاوتی را به من القا می کنند
من دچار بی دلی ِ صامتی گشته ام...
و انعکاس تمام زخم ها بر آینه ی دیوار اتاق سه گوش وارونه ام نیز دیگر کارساز نیست...
گفتن این که خیال هم دیگر آن اثر جادویی خویش را از دست داده
شاید برای منی که تظاهر به بی خیالی می نمودم چندان ساده نباشد...
حالا تمام دوست داشته شدن ها
فقط باعث تهوع مفرطی در من می شود...
و هر بار من با انکار احساس یک غریبه این فاجعه را باور می کنم
که دیگر هیچ چیز کارساز نخواهد بود...
واین را زمان به من فهماند؛
وقتی که کنجکاوی ِ مردمان به رفتارهای وارونه ام شکلک در میاورد
یا حتی وقتی که رفتار عادی ام وارونه پنداشته می شد
بارها وبارها این حقیقت را در یافتم
که هیچ چیز،هیچ چیز کارساز نخواهد بود...
حتی اشک های تکیده در قندان نمناک و چایی یخ زده ی منزوی ام
که زوال احساسی را به رخم می کشاند...
احساس می کنم دور و برم پرشده از مارهای افعی
که نیششان تا بناگوش باز است
وابلهانه می پندارند که نقش یک دوست را ایفا می کنند...
از کلمه ای به نام "دوست" هیچ برایم نمانده
جز تنها ادای این کلمه در خاطرات گنگ دور...
که حتی به آن هم اعتمادی نیست
آری من اعتمادم را به دار آویختم وقتی که تمام دست ها خنجر شدندو
من با سادگی کودکانه ای در میان خنجرها به دنبال یاری بودم...
روزها را سپری می کنم در پس ترجیحی که فریاد می زند:
"نمی خواهم امید کسی باشم"
هرچند گاه این نیز گریزناپذیر است...
اما حالا این تنهایی،تنها دارایی منقولم است،
که همه جا بر دوش کبود خویش می کشانمش
وشب ها در خلسه ی بی خیالی ام با شبح خیالی که به آن معتادم سر می کنم
و ویگن همچون هر همیشه ها برایم لالایی می خواند:
"لالایی کن مرغک من دنیا فسانه است
هر ناله ی شبگیر ِ این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانه است"
هنوز هیچ چیز خالی وجودم را پر نکرده است
...
و باید قبول کرد که حتی تو نیز بسیار از من دور بودی...
ودرک تو هیچ به درد من نمی خورد!
بیر دایان گؤروم!
نه دن بو اؤلکه نی سن ترک ائدیرسن
بئله اضطرابلی
بئله تله سیک
منیم قیچلاریملا هارا گئدیرسن!
اوزونده کی او اوز،منیمدی قایتار!
او کیپریک
او قاش گؤز منیمدی قایتار
سازچالا بیلسن ده
شعر یازانمازسان
دیلینده کی او سؤز منیمدی قایتار!!
منیم پالتاریمی اینیندن چیخارت
منی بیر خیال تک اؤز باشیندان آت!
منیم آدیمی وئر،اوزونه آد تاپ
ان منیم آتیمدن اؤز آتینی چاپ!
دئمیرم قال،دئمیرم کی هارا گئت
منی قایتار منه اوندان سورا گئت!
بیر عؤمور سن منی چؤللره سالدین
ماهنی یا چئویریب تئللره سالدین!
کافه لرده هامی مندن دانیشدی
منیم حیکایه می دیللره سالدین!
یولچولوغون اوزون گئجه لرینده
سن منیم یئریمی سالدین بوز اوسته
یوخوم آپارمادی سئوگی دن دئدین
عؤمرومو اریتدین سن بیر قیز اوسته!
آهای اوزاقلاشان!
یورولموشام من
داها ایسته میرم سن ایله گئلم
ایندی کی گئدیرسن منی آپارما
قورخورام بو دفعه غوربتده اؤلم...
"رسول یونان"
پ.ن:
هرچند زن اسم عام است،زن بودن من خصوصی ست
امکان ندارد بفهمی؛این طرز بودن خصوصی ست!!! "مریم جعفری"
در پستوی خاطرات...
وقتی تاکسی های شهر
در "رفت و آمد" های روزانه
سبک سری های خیابان را له کردند . . .
ـ در پس هر رفتنی همیشه آمدنی نیست ـ
..
نگاه کن که چه طور
قلبم را از شهوت غمی مدرن
خالکوبی کرده ام
و تمدن را ریخته ام در دو تا جیب گشاد پالتو ام..
باران می بارد ومن
خیس اندیشه ای وحشی ام...
ـ در تراکم شمعدانی های خاک گرفته
و احساس یائسه ی مخدوشم
...
در خطوط ناهمگون تن شب
ناطور اندوه خویشم...
یادت باشد خون من به گردن کسی نیست!
بی هیچ دلیلی می خواهم مجلس ترحیمی برای بودنم بگیرم
برای حضور الکنم در واژه واژه های این شعر!
پس شمعی روشن کن...
شمعی روشن کن.
"من در یک قتل دسته جمعی شریک بوده ام"
. . .
باید دست هایم را بشویم...بشوییییم
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم،از دست داده ایم
...
چقدر باید پرداخت؟! -فروغ.فرخ زاد-
وقتی که ستاره ها در خورجین روز
خواب های سربی می دیدند
من درد را بزرگ می شدم
و تو هنوز سه ماهت بود
ماه را روی شانه ی چپت گذاشتم
تا همیشه از من نشانی داشته باشی
داغ زاد عشقم
رسوایی ام را جار بزن
بگذار تا همه بدانند
بی هوده می خوانمت...
شعر ننگ را از من زدود
و نامم را هم تو...
من هر روز درک هایم را شانه می کشم
و تو تازه شانه ی چپت را درک می کنی
گنگ دلم لک می زند برای نگاهت
و تو تنگ زنی دیگر را در آغوش می کشی
من تو را ترک خواهم کرد
در شبی مهتابی
وقتی که خورشید در شانه ی راستم می درخشد . . .
من تو را ترک کرده بودم!
از همان روز که سایه ات روی درخت سیب افتاده بود
من تو را ترک کرده بودم
و ستاره ها هنوز خواب های سربی می دیدند...
پ.ن:تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم...
پرانتز:(...هرچند قوتلماق هله یوخ دارلیغیمیزدان اما بیر آزادلیق دوغولوب وارلیغیمیزدان...)
پ.ن2:و هیچ و هیچ...
من نهایت شق القمری که بتوانم بکنم همین است که الان
آش ترشم را بخورم و بغضم را توش حل کنم
اصلا به درک که درد دارم و پتو سردش است
اصلا به درک که این روزها نمی شود فرق گوسفند وچوپان را فهمید*
اصلا به درک که اشکهام دارند می چکند توی این آش شور بد مزه..
آن قدر این روزها دور وبرم آدم!هست که یاد خودم نیافتم
و آن قدر سرم شلوغ! هست که تنها نباشم .
ما اصلا نفهمیدیم چه شد که این طور شد!
فقط به خودمان که آمدیم دیدیم می گویند حرفهایمان یک جورهاییست
انگار چرت می گوییم...
اما نمی گفتیم به خدا!
به همان خدا قسم که شب های زیادی تا خود صبح زار زدیم و شعر خواندیم و
یواشکی سیگار وینستون لایتِ بد طعممان را کشیدیم...
به همان خدایی که دوتایی با هم ماربروهای قلابی دود کردیمو
برای هزارم بارها یقین پیدا کردیم که همه چیزهای این دنیا قلابی ست. .
برای یقین هایی که شک کردیم
برای شک هایی که یقین داشتیم
برای من
برای او
برای همه ی آن ها که فکر می کردند هستند اما نبودند
برای شعرهایی که خفه کردیم
برای شعرهایی که خفه مان کرد
برای سیلی هایی که نباید می خوردیم و خوردیم
برای سیلی هایی که باید می خوردیم و نخوردیم
برای دست هایی که خنجر شدند
آش ترشم را با بغض می بلعم و یادم می رود که یادم هست. . . . . . .
پ.ن:من خانه به دوش رویاهایی ام که رنگ باخته
و امتداد سایه ای که دورتر پریده...
*دلم خواست که ننویسد فرق گرگ و گوسفند یا گرگ و چوپان را نمی شود فهمید.
تمام.
من بکارت اندیشه ای موهومم...
وساده سخت می شوم...
آن قدر سخت که لمس سادگی اشیاء
مرا به وجد نمی آورد
آن قدر سخت که بکارتم موهوم می خوابد
ودست هایم دیگر لطیف نیست...
شعله پایدار می رقصد
و من رقصان پایدارم...
روحم خشک می گرید
و دلم چون سفالینه ای قدیمی،خاک خاک حسرت می بازد
من انجمادِ یک حادثه ام..
_ تقارنی که دستانم را به هم گره زد
وقلبم را مصلوب.. _
قلم هویتِ من بود . . .
بگذار همگان مرا بی روح بخوانند
من خانه به دوش رویاهایی ام که رنگ باخته
و امتداد سایه ای که دورتر پریده...
بگذار بنشینم . .
این جا جال زیاد است و مجال نیست!
پ.ن:حریصم به گریه ی بی وقتی که بی هوده نبود . . .
گاهی این که همه فکر کنند از پا در آمده ای و نفس های آخرت است خنده دار است حتی اگر واقعا آخرین نفس هات باشد هم...
شعله شعله سلوکمان را مردیم...
همه هم خیال کردند روی سنیم و این ها همه بازیمان است...
گاهی تلخ است که..تلخ تر از تمام قهوه تلخ های دنیا...
تمدن را که مجبور شوی توی جیبت قایم کنی...
حرف هات را توی دلت
زبانت را توی دهانت
و خلاصه همه چیز تو به تو شود..
داد دارد اما داد نمی زنیم...
درد دارد اما به هیچ جایمان هم نیست...
بگذار همه خیال کنند نفس های آخر است...
ما هم می کِشیم...نفس های آخر را...پک به پک...
ما بین دیوارهایی که خودمان ساختیم برای خودمان...
تا فراموش کنیم آن پشت تر ها شهریست که مردمانش هیچ چیز نمانده برایشان...
می کشیم...آب دماغمان را..سیگارمان را...دردهایمان را..نفس های آخرمان را...
اصلا تمام این دنیا کشیدنیست انگار.
فردای آن روز پابرهنه تمام شهر را گَز کردیم...
...
تنها آن کس که درخانه مانده بود و به جنونِ تمامِ مردمِ شهر می خندید دیوانه بود!!
پ.ن:به قول یک دوست "ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!"
.
.
و دیگر این که آدم بزرگتر که می شود خنده اش می گیرد به کوچکی اش...
پله
پله
فرو مردم...
_در شهودِ تشنجی مبهم_
قعرِ احساس ِ پرتِ جنون
سایه ای که توش جر خوردم...
دست سایه ای به سینه ام پیچید _دست رد به روی سینه ی من_
زیر پاهام له کردم...سایه را دست را و شخص سوم را...
تمام.